شعر بگم امروز مادرم زنگ زد و من برای او از هم خانه ی جدیدم گفتم که صبح ها چراغ روشن می کند و توی اتاقش چند چراغ دیگر دارد گفتم وارد سومین سال می شوم که برای خودم هستم و برای خودم نیستم از خودم خانه دارم از خودم خانه ندارم تنها هستم تنهای نیستم گفتم بیمه ندارمگفتم من نمی خواهم دویست دلار پول چراغونی هم خانه ی اسرائیلی را بدهم که به زور و اجبار صاحب خانه اجازه دادم وارد زندگی من شود گفت حرص نخور و مراقب خود باش و بگردم برایت سه ساعت بعد زنگ زد گفت گریه کردم آن بطری توی دست تو چی بود ؟ نتونستم از فکر اینکه چه چیزی توی دستته بخوابم حالا فقط بگو چی بود می نوشیدی ؟
برچسب:
نویسنده: سام صادقی
تاريخ: يکشنبه
11 دی
1401 ساعت: 18:03